لوسترهای خوشمزه!!!!!!!!!!!!!!!!


مگه تنبلخونه شاه عباسه؟

مگه تنبلخونه شاه عباسه؟
 
هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه تنبلخونه شاه عباسه؟ امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم. شاه عباس کبیر یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلاه مانده.
شاه بلافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.
تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد. تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از در و دیوار بالا می روند و جای سوزن انداختن نیست.

 شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.

 مشاوران هریک طرحی ارائه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در حمام می مانند.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به یک از حمام فرار کردند.

فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم.
 
 
 
 
 
دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت!

آزادی چیست؟

آزادی فقط لخت گشتن در خیابان نیست
آزادی راحتی گشت و گذار با دوست پسر و دختر نیست!!
آزادی یعنی تو کافر هستی ولی به دین من احترام میگذاری!
آزادی یعنی تو مسیحی هستی ولی محرم از دم هیئت مسلمونا که گذشتی صدای ضبط را کم میکنی!
آزادی یعنی یکی در خیابان با حجاب بود تو تمسخرش نمیکنی!
... آزادی یعنی دو برادر یکی در اتاقش عکس شاه و دیگری در اتاق عکس خمینی!
آزادی یعنی من پیکم را پر میکنم تو نمازت را سر وقت میخوانی!

آزادي يعني ما به افكار، عقايد، دين، نژاد، منش زندگي و... هم احترام بگذاريم...

عکس جالب

اینم یاد گرفته چجوری کار کنه


این دیگه شرح دادن لازم نداره!!!!!!!!!!

طبیعت زیبا




***بقیه عکس ها در ادمه مطلب***

ادامه نوشته

به سلامتی اون پسری که...

به سلامتي اون پسري که وقتي‌ تو خيابون

نگاهش به يه دختر ناز و خوشگل ميفته بازم
سرشو ميندازه پايين و زير لب ميگه:
اگه آخرشم باشي‌...
انگشت کوچيکه عشقمم نيستي

عاقبت سر به سر گذاشتن با بزرگترا(عبرت بگیرین :D)


لطفا تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید

لطفا تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید


به این میگن اعتماد به نفس

نور شعله ور


نویسنده: تریسی شوالیه (1962 آمریکا)
مترجم : شیوا مقانلو
انتشارات :  کتابسرای تندیس
446 صفحه
چاپ اول – سال 1391
13500 تومان
سال 1792 همزمان با اعتراضات مردمی در فرانسه به شاهشان، جم کلاوی پسر نوجوانی که همراه خانواده اش از روستایی در دورست شایر به لندن آمده اند تا زندگی شان را سروسامانی ببخشند. جم در لندن با دختری به نام مگی باترلفیلد آشنا می شود. مگی دختری پر شور و شر و زرنگ است. و همچنین با مردی به نام ویلیام بلیک، شاعر و نقاش آزادی خواه آشنا می شود. همزمان با آغاز درگیریها در فرانسه پای خانواده های انگلیسی نیز به این جریانات باز می شود... ویلیام بلیک متولد سال 1752 در لندن، شاعر و نقاشی است که انسانی آزادی خواه و انسان دوست بوده است. شعر های او کوتاه و در عین حال داری بارمفهومی زیادی بوده اند که نویسنده در لابلای داستان از شعر های ایشان استفاده کرده است. همچنین طرز کار چاپ و آماده کردن کتاب که آن هم در داستان نشان داده شده است. ثنر عالی کتاب و روان بودنش در کنار ترجمه خوب خانم مقانلو اثر را خیلی بهتر نشان می دهد. نویسنده به زیبایی شخصی معروف را در لابلای داستان خودش معرفی می کند. آنجا که پسر بچه ای از یک روستای کوچک به لندن شلوغ می آید و در هیاهوی لندن با بلیک شاعر روبرو می شود تا از او چیزهایی را بیاموزد.

تکرار اشتباه


کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید:
«معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی
که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»
رئیس پاسخ می دهد:
«خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو
پرداخت کردم هیچ نکردی.»
کارمند با حاضر پاسخ می دهد:
«درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم
اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم!»…

شیطان


امروز ظـــــــــهـــــــــر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:…
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود خالق منی.

فرار

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است....

مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت میرانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی"!

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت

مدل های مختلف دختر

.مدل جنتلمن ( از نوع woman) : خدا رو شکر بین این همه مدلای عجیب و غریب یه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن

  که علاوه بر اینکه مد روز وتحصیل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرمیهای الکی تو زندگی دنبال پیشرفتن.

 

2.مدل ناز نازی :

 

این مدل کارو زندگیشون با دوستا بیرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگی تو اتاقشون عروسک نگه میدارن فعالیتهاشونم شامل خریدن هر چیز مد روزو به باد دادن پولای باباجون هست.

 

3.مدل اجتماعی :

 

این عده بیشتر شامل دخترای فمینیستیه که عاشق شرکت تو فعالیتهای اجتماعین ولی وسط همون کارها هم تا یکم کار جدی بشه دادشون در میاد که بابا ما خانومیم این قدر کار سخت بهمون ندین!

 

4.مدل مرد ذلیل :

 

این مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن (به علت کمیاب بودن این مدل نتونستم اطلاعات بیشتری در موردشون پیداکنم).

 

5.مدل مامانم اینا :

 

این مدل دخترای محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام میدن خیلیاشونو میشه تو گروه خرخونا که تو پایین توضیح دادم هم پیدا کرد.

 

6.مدل ضد پسر :

 

این مدل یه جورایی همکارمنن همه فکر و ذکرشون اینه که یه پسرو ضایع کنن و تا یک سال این اتفاق خجسته رو وسه دوست و آشنا تعریف کنن

 

7.مدل خرخون :

 

این مدل تو زندگی فقط یه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بری میبینی از دیپلم خیاطی بگیر تا گواهینامه زیر دریایی رو گرفتن .ولی پای عمل که برسن هیچی بلد نیسن

 

8.مدل روشن فکر :

 

این مدل خودشونو عقل کل میدونن و عشق شرکت تو کلاسهای مختلفن از یوگا بگیر تامدیتیشن و ...

 

9.مدل سرگردون :

 

خانومای عزیزی که این مطلبو خوندین و جزو هیچکدوم نبودین/شما شامل ترکیب هچل هفتی از مدلای بالا هستین که به مدل سرگردون معروفه!

موقع دزدی حواس جمع داشتنم بد نیستااااااا


لطفا تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید

لطفا تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید

طنزی فوق العاده خواندنی!


تفاوت های فرهنگی باخت در ایران و اروپا
مربی تیم بازنده شطرنج در اروپا:
امروز روز ما نبود و زیاد هم خوب بازی نکردیم.
مربی تیم بازنده شطرنج در ایران:
کورنومنت که افتضاح بود. هوا هم آلوده بود و اسب و فیل ما رو از نفس انداخت. زمین بازی هم به درد گوسفند چرانی می‌خورد.

مربی تیم بازنده والیبال در اروپا:
امروز تمرکز خوبی روی بازی نداشتیم و تیم رقیب بهتر از فرصت‌ها استفاده کرد.
مربی تیم بازنده والیبال در ایران:
تور که سوراخ بود! توپ که باد نداشت و مربع بود و من نمی‌دانم فدراسیون خجالت نمی‌کشد از این وضع توپ. داور اول هم بی شعور بود. من واقعا متاسفم برای این ورزش.

مربی تیم بازنده منچ و مارپله در اروپا:
مقصر شکست امروز من بودم و دیگر هیچ. به تیم برنده هم تبریک می‌گم.
مربی تیم بازنده منچ و مارپله در ایران:
تاس که اصلا نمی‌چرخید. مارها هم که برای آنها خوش رقصی می کردند و فقط به ما نیش می‌زدند. داوری هم که فاجعه! تماشاگر هم دائم توی صورت ما لیزر انداخت…واقعا یه مشت بووووووق دارند این ورزش را اداره می‌کنند! خاک بر سر ما که آمدیم توی این ورزش. و خاک بر سر تیم مقابل که با این دودره‌بازی‌ها تیم ما را برد و خاک بر سر تماشاگری که اینطوری به بچه‌های ما فحش داد و خاک…

مربی تیم بازنده واترپلو در اروپا:
بچه های ما امروز خسته بودند و نشد تاکتیک‌ها به درستی اجرا بشه.
مربی تیم بازنده واترپلو در ایران:
آبش که خیس بود. زمین که موج داشت. تیر دروازه ها هم به اراده تیم مقابل تکون می‌خورد. بازیکنان حریف هم توی آب هر کاری خواستند کردند، آب رو اصلا نمی‌شد بو کرد! توپ هم که لیز بود. من نمی‌دونم واسه چی اصلا ما مسابقه برگزار می‌کنیم.

مربی تیم بازنده فوتبال در اروپا:
تیم مقابل امروز خیلی بهتر از روزهای قبل بازی کرد و متاسفانه خط دفاع ما نتونست اونطور که باید ظاهر بشه.
مربی تیم بازنده فوتبال در ایران:
یعنی من …(از انتشار باقی کلمات معذوریم!)


منبع : خبر آنلابن

خیلیا اینجوری ضایع میشن!

لطفا تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید

لطفا تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید

فـــــهم

ریـــشه ی تو، فـــــهم توست

یک سنگ به اندازه ای بالا می رود که نیرویی پشت آن باشد.

... با تمام شدنِ نیرو، سقوط و افتادن سنگ طبیعی است.

ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن!! که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها

سر بیرون می آورد و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند

و سربلند می شود.

اگر تو به اندازه ی این گیاه کوچک، ریـــشه داشته باشی،

از زیر خاک و سنگ، و از زیر عـــــادت و غـــــــریزه

و از زیر حـــــرف ها و هــــــــــوس ها سر بیرون می آوری

و افتخار می آفرینی.

ریـــشه ی تو، همان فـــــهم تو، عـــلاقه ی تو و انتــــخاب توست!

هدیه تولد

جشن گرفته بودیم دختر خواهرم ۴ سالشه گفت ، دایی میخوام به مناسبت تولدت

برات شعر بخونم این شعر تقدیم به تو ، قیافه من در اون لحظه :)))))))))

گفتم بخون دایی

گفت :

سلام سلام عزیزم

گوساله تمیزم

...دمت سفید و آبی

پشکل نریز رو قالی

حرف های گفتنی

رای زندگی فکر کنید غصه نخورید
روزی که به محتاجی کمک نکرده ایم بی تردید روزی از دست رفته است


خداوند نظر به قلب ها و نیات شما میکند نه به صورت های شما
از بغض و کینه در دلهایتان بپرهیزید
کسانی که در انتظار زمان نشسته اند زمان را از دست میدهند
عشق اجازه نمیدهد هیچ عیبی را ببینیم
۳چیز پایدار نمیماند ،مال بی تجارت،علم بی بحث و ملک بی سیاست
هر چیزی بنا به دلایلی رخ میدهد چیزی به اسم اتفاق و شانس وجود ندارد
علاقه به دنیا غم و اندوه را زیاد و شکم پرستی دل را سخت می کند
هر گاه تسلط یافتی با مدارا عمل کن
مصیبت یکی است بیتابی آن را دو چندان میکند.
چه بسا ملامت شده ای که گناه ندارد
غصه میخورم که کفش ندارم یکی را دیدم که پا نداشت
مهم نیست که از کجا شروع میکنی ، مهم این است که تا کجا پیش بروی
عشق تنها مرضی است که بیمار از بودن آن لذت می برد
عشق یعنی مستی و دیوانگی-عشق یعنی با جهان بیگانگی
با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید
انسان آفریننده سرنوشت خویش است
خدمت به خلق وظیفه نیست بلکه وظیفه است
حسود را با نیکی به او تنبیه کنید
کسی که گمانش بد باشد باطنش بد میشود
آنچه بیش از هر چیز با موفقیت و خوشبختی همسویی دارد خوش بینی است
به جای اینکه تاریکی را نفرین کنی شمعی روشن کن
هر گاه بتوانیم بعد از هر شکست لبخند بزنیم شجاع خواهیم بود.
استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد.
بی مصرفترین روزها روزی است که در آن نخندیده باشید
شادمانی وظیفه ماست.
پر حرفی و پر گویی مجال تفکر را از انسان میگیرد
هر گاه دیدید کسی به موفقیتی رسیده است که شما نرسیدهاید بدانید او کارهایی کرده است که شما نکرده اید
شاد و خندان باشید و از بی حوصلگی و گوشه گیری بپرهیزید
کسی را که به تو نیازمند نیست اما دوستت دارد از دست مده
ما نهایت تلاش را میکنیم تا حقیقت را نادیده بگیریم ولی حقیقت می ماند
زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست
بسیاری از سخنها از تیر نافذترند
آن قدر شکست بخور تا راه شکست دادن را بیاموزی
با تمام قدرت با افکار منفی مقابله کن
بدترین مردم کسی است که مردم از ترس او از او دوری کنند
برای اندرز خوب قیمتی نیست
پرواز را به خاطر بسپارید ، پرنده مردنیست
قلب انسان حرم خداست غیر خدا را در آن جای ندهید
یگانه راه دوست یابی آن است که در اظهار دوستی پیش قدم شوی
وقتی که تو نیستی رودخانه ای از غم و اندوه در رگ های من جاری است
لبخند زیبا ترین و ارزان ترین آرایش چهره است
در زندگی امید را از کسی سلب نکن شاید تنها چیزی باشد که دارد
شیطان شما را از فقر میترساند و به کار زشت وا میدارد
کسی آمدن عشق را نمی بیند اما از رفتنش همه خبردار می شوند


منبع:p30data.com

مقایسه طرز فکر دخترها با پسرها؛طنز

در تنهایی به چه چیز فکر می کنن؟
دختر:یعنی میشه فوق تخصص پزشکی بگیرم و زحمتام به حدر نره

پسر:یعنی میشه پزشکی دانشگاه تهران قبول شم و اونجا یه دختر پولدار تور کنم و با پول باباش یه بنز آخرین سیستم بگیرمو با رفقا بزنیم بریم کنار دریا! (اینم از معرفتتون پول طرف و بگیرین و با رفقا برین عشق و حال  

۲.تو خیابون تنها راه میره سرش هم پایینه…
دختر:مهم نیست تو چه رشته ای داره تحصیل می کنه اما تو فکره که در مورد همه رشته ها تقریبا عالم شه. 

پسر:اگر رشته تحصیلیش تجربی باشه همش داره در مورد ریز به ریز اجزای بدن ملت فکر میکنه.
و اگه ریاضی باشه معادله ان (n) مجهولی رو ذهنی حل می کنه و زمان بندی

۳.تو مغازه لباس فروشی…
دختر:دنبال زیباترین لباس میگرده که از خریدش راضی باشه قشنگ چرخشو میزنه و بعد خرید میکنه آخرشم از چیزی که خریده چندان راضی نیست چون دنبال بهتریناست و دیدش مثه پسرا کوته نیست که به کم قانع هستن.

پسر:لباسای زشت رو سری انتخاب میکنه که سری برسه سر قرار نکنه دیر کنه و طرف بره انقد که یادش میره بقیه پولشو پس بگیره 

۴.وقتی از یکی بدشون بیاد…
دختر:سعی میکنه طرفو نبینه یا بی محلش میکنه

پسر:تمام تلاششو یکنه آبروی طرفو ببره و ضایعش کنه. 

۵.وقتی با دوستاش تو خیابون را ه میره (دوستاش هم جنسشن)…
دختر: می چسبن به هم تازه بعضیهاشون هم دست همو می گیرن با صدای آروم غیبت می کنن یا در مورد لوازم آرایش جدیدی که خریدن حرف می زنن یا در مورد درس و فعالیت های علمی بحث میکنن.

پسر:با ۲۰ سانت فاصله کنار هم حرکت میکنن و در مورد مسایل بی خود بحث می کنن

۶.اگه بعد از مدتی هم رو ببینن…
دختر:تا همدیگرو میبینن یه احوالپرسی گرمی میکنن بعدشم آمار بقیه رو از همدیگه میگیرن که از حال دوستای دیگشون با خبر شن(انقد که مهربونن)

پسر: مهم نیست چند وقته هم دیگرو ندیدن فقط با یه سلام و خوبی بعدشم میگن خداحافظ(انقد که بی احساسن)   

۷.وقتی می رن کتابخونه…
دختر:دنبال کتابای باحال میگرده که پر از هیجان باشه و جدیدترین کتابهای علمی که همیشه بروز باشه.

پسر :تو لیست کتابا کتابای مثلا علمی رو پیدا میکنن و بعد ریز به ریز مطالعش میکنن و اگه چیزیم ازشون بپرسی مثه بلبل جوابتو میدن
یا فقط رمان عشقی میخونن که مثلا مخ زدنشون بهتر شه

۸.وقتی بحث درس و کنکور میاد وسط…
دختر:روزی ۵ ساعت درس میخونه و آخرش یه رشته ی خوب جای خوب قبول میشه و سعی میکنه درس رو به خدمت خودش در بیاره(ماشالاه هوش دخترا زیاده)

پسر:روزی ۲۹ ساعت مطالعه میکنه و آخرشم گند میزنه بعد میگه من میخوام برم سربازی مردو چه به درس و مشق میخوام در خدمت جامعه باشم 

۹.وقتی می خوان ورزش کنن…
دختر:با یه لباس راحت میان پارک یکم تند راه میرن تا هوای پارک رو استشمام کنن بعدشم میرن باشگاه و با تمرین خودشونو ورزیده تر میکنن

پسر:خودشو میکشه که تیپ بزنه بعدش میره تو پارکا ول میچرخه که شاید بتونه مخ یکی این دخترای که صبحا میان ورزش رو بزنه

۱۰.وقتی تو خیابون یک ماشین آخرین سیستم و اسپورت می بینن…
دختر:میگه ایول عجب ماشینیه!مبارک صاحبش

پسر:با حسرت نگاه میکنه بعد اگه رانندش دختر باشه خودشونو میندازن جلوی ماشین تا شاید فرجی شه  
منبع:pat-o-mat.com

پدر و دختر جوگیر(تصویر متحرک)


تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید 

تا بارگزاری کامل تصویر متحرک شکیبا باشید

داستان کوتاه ازدواج شاهزاده

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد.

و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد .

او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده …

اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید .

پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد .

و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد…

وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند

تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .

همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت

من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است

که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم …

من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.

هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود.

دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت…

دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …!

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...

روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد …

اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد

و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد .

به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود ….

که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند …

یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن

یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز…

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد.

تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند …

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد …

سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد …

پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده …

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند…

که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود …

در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !

و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود …!

پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .

بعد از غذا 7 کار ممنوع است

بعد از غذا 7 کار ممنوع است


1- آب ننوشید: بلافاصله بعد از صرف غذا آب خوردن سبب رقیق شدن شیر معده می‌شود بنابراین بهتر است نیم ساعت قبل و بعد از غذا آب ننوشید.

... 2- سیگار نکشید: به طور کلی سیگار نکشید. اما سیگار کشیدن بعد از غذا گناه نابخشودنی به حساب می‌آید. سیگار محیط معده را اسیدی می‌کند افراد سیگاری نیم ساعت بعد از غذا سیگار بکشند.

3- میوه نخورید: از عادات بد ما میوه خوردن بعد از صرف غذاست. بهتر است نیم ساعت قبل و بعد از غذا میوه نخورید چون سبب نفخ معده می‌شود البته میوه پخته اشکالی ندارد.

4- حمام نکنید: حداقل نیم ساعت فاصله قرار دهید به ویژه حمام داغ توصیه نمی‌شود زیرا در جریان خون در اطراف معده اختلال ایجاد می‌کند و بر هضم غذا اثر منفی می‌گذارد.

5- راه نروید: حداقل نیم یا یک ساعت بعد از صرف غذا پیاده روی طولانی نکنید تا هضم غذا بهتر صورت گیرد.

6- نخوابید: در مورد خوابیدن تأکید می‌شود که حداقل 2 ساعت بعد از خوردن غذا انجام نشود بنابراین شام خوردن در آخر شب کار بسیار اشتباهی است.

7- چای ننوشید: در میهمانی‌‌ها هنوز غذا تمام نشده چای جلوی میهمان می‌گذاریم چای می‌تواند محیط معده را اسیدی کند و تأثیر منفی بر مواد معدنی معده بگذارد بعد از غذا مایعات باید با نیم ساعت تا یک ساعت فاصله مصرف شود


به سـوی او قـدمی برداریـم

به سـوی او قـدمی برداریـم ...

آتشی که نمى سوزاند " ابراهیم " را
و دریایى که غرق نمی کند " موسى " را
کودکی که مادرش او را به دست موجهاى " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ، " نمی توانند "
پس
به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او " قدمی بردار "
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...

....


شعر

نمی شود که تو باشی
من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

طنز

سه نفر میرن دزدی ! صابخونه بیدار میشه
و دزدا میرن هر کدوم تو یه گونی قایم میشن !
صابخونه میاد و به گونی اول لگد میزنه…
صدای نون خشک در میاره !
به دومی لگد میزنه … صدای گردو در میاره !
به گونی سوم لگد میزنه … هیچ صدایی در نمیاد …
دوباره محکم تر لگد میزنه … باز صدا نمیده !؟
دفعه سوم که لگد میزنه یارو با عصبانیت میاد بیرون
میگه : بابا … آرده ، آرد … آرد صدا نداره ! میفهمی ؟

داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!

نامه شگفت انگیز (داستان ریبا)

داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

جولیای عزیزم سلام …

بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.

نامه را خواندید؟

اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید :

پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود

که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند. !   “یک خط در میان”

حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید



منبع : www.jazzaab.ir

عجیب ترین رکوردهای گینس

رکوردهای زیادی روزانه در نقاط مختلف دنیا جابجا می شود که برخی از آن ها واقعا عجیب و غیر قابل باور هستند. این رکوردها به نوعی است که تنها یک نفر شاید در دنیا بتواند آن ها را بدست آورد.
به گزارش گروه خواندنی های باشگاه خبرنگاران، رکوردهای باورنکردنی تعداد زیادی ندارند چرا که این کار از دست هر کسی بر نمی آید. تقریبا می تواند گفت هیچکدام از این رکوردها ساده نیستند و تنها افراد خاص قادر به انجام آن هستند چرا که نیاز به استعدادهای خیلی خاص دارند. اما این چند موردی که ما برای شما انتخاب کرده ایم کمی با آنچه تا بحال از رکورد زنی شنیده اید تفاوت دارد.

بیشترین تعداد مار در دهان

گینس,رکوردهای گینس,عجیب‌ترین رکوردهای گینس

این رکورد بسیار عجیب در دست یک جوان به نام "جک بیبی" است که در سال 2009 به آن دست یافت. او توانست به مدت 10 ثانیه 11 مار مرگبار را در دهانش جای دهد و در این مدت هیچکدام او را نیش نزدند. این رکورد در کنار اینکه بسیار خطرناک است میزان زیادی نیز ریسک ابتلا به بیماری های مختلف در آن وجود دارد.


بزرگترین هواپیمای خورده شده

گینس,رکوردهای گینس,عجیب‌ترین رکوردهای گینس

این رکورد از آن دسته دستاوردهایی است که کمتر کسی می تواند به آن فکر هم بکند. تنها کسی که به این رکورد دست یافته است "مایکل لوتیتو" یکی از افسانه های خوردن آهن است.  او در سال 1990 بزرگترین  نمایش خودش را آغاز کرد و در این نمایش قرار شد او یک هواپیمای سسنا را به طور کامل بخورد. پس از دو سال تلاش هیچ قطعه ای از هواپیما باقی نمانده بود که مایکل آن را نخورده باشد. او همچنین در سال 2007 و در سن 57 سالگی به علت طبیعی جانش را از دست داد.


بیشتری مسافت پرت شدن در تصادف

گینس,رکوردهای گینس,عجیب‌ترین رکوردهای گینس

در یکی از شب های سال 2001 تصادفی در اتوبان های آمریکا رخ داد که طی آن یکی از رکوردهای گینس به ثبت رسید. در این تصادف "متیو مک نایت" با یک خودروی در حرکت تصادف کرد و 35 متر دورتر از محل حادثه به زمین رسید. او در این حادثه آسیب زیادی ندید و یکی از شانه ها و لگن او شکست . هنگامی که او در بیمارستان بستری بود مسئولین گینس برای ثبت رکورد به سراغ او رفتند.


تحمل بیشترین وزن روی سر

گینس,رکوردهای گینس,عجیب‌ترین رکوردهای گینس

"جان ایوانس" کسی است که به خاطر رکورد دست نیافتنی اش بسیار معروف شد. او تا به حال چندین بار این رکورد را حابه جا کرده است اما هیچکس به رکورد او نزدیک هم نشده است. آخرین رکوردی که جان به ثبت رساند نه داشتن یک مینی ماینر 160 کیلویی روی سرش بود که توانست دزدیک به 33 ثانیه این کار را انجام  دهد.


سریعترین افزایش وزن

شاید به نظر جالب باشد تا بشنوید یک فرد به دنبال کسب رکورد سریعترین افزایش وزن است اما باید بدانید این رکورد هم اکنون در دست یک خانم به نام "دونا سیمپسون" قرار دارد. او در سا 2010 نزدیک به 273 کیلو گرم ون داشت و تصمیم گرف در طول 2 سال تنها غذاهای چرب با کالری بالا بخورد و در این مدت توانست نزدیک به 400 کیلوگرم شود. البته چندی پیش او از این رکوردشکنی شا دست برداشت تا شاید بتواند دوباره لاغر کند.


سریع ترین کاهش وزن

این رکورد یکی از سخت ترین و همچنین خطرناک ترین مورادی است که در کتاب گینس وجود دارد و تا به حال افراد زیادی بوده اند که برای رسیدن به آن تلاش کرده اند ولی در میانه راه جان خودشان را از دست داده اند. رکورد این بخش در دستان خانمی به نام "روزالی بردفورد" است که توانست در طول 3 سال نزدیک به 420 کیلوگرم وزن کم کند اما او نیز در حین کم کردن وزن به علت سکته قلبی جان خودش را از دست داد.




منبع : yjc.ir