|
بــــــــــاران | ||
|
مسابقه وبلاگ برتر ماه
![]()
سلام به همه ی بازدید کننده های گرامی خوش اومدین به وبگاه بــــــــاران امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد . نظر یادتون نره لطفا، دلگرمم کنید. (اگه از وبلاگم خوشتون اومده با کیلیک بر روی قسمت وبلاگ برتر و بعد از باز شدن صفحه کلیک بر روی گزینه vote به این وبلاگ رای بدهید ممنون)
[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 13:18 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 23:59 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 23:51 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
کل کل بین شاعرا: حافظ ميگه : اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را صائب تبريزي ميگه : گر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را شهريار هم ميگه : گر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بهر ترک شیرازی که برده جمله دلها را
موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 23:45 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
جوک فک و فامیل ما داریم از بیرون اومدم خونه دیدم خواهرم پشت سیستم نشسته داره بازی می کنه برادرم اومده میگه : روزه ای ؟ الان به تنهایی دارم بار تمام این کنکوری هایی که دولتی قبول شدن رو به دوش میکشم از دختر عموم که اندازه یه ماکارونی قد داره پرسیدم : حالت چطوره ؟ جواب کنکور اومده مامانم وقتی نماز میخونه با هر الله اکبر بلندی که میگه یه منظور داره صبح سر سحر بابام از سر میز پا شد از خواهرم می پرسم : کریسمس به انگیلیسی چه طوری نوشته می شه به همسرم می گم : عزیزم ناهار چی پختی؟ مامانم گیر داده یه موسیقی براش دانلود کنم به مامانم میگم : برم چند روز خونه مامان بزرگ بمونم ( مامان بابام ) مامانم میگه : آب جوش میریزی بسم الله بگو با کلی ذوق و شوق رفتیم شیرینی تر خریدیم و رفتیم خونه دختر داییم رفتیم خونه فک وفامیلامون ، بی شعورا هیچ کار خاصی نکردن که من بتونم اینجا بنویسم یه روز رفتم خونه عمم شب خونشون بخوابم بعد یادم رفته بود که مسواکم ببرم به مامانم میگم : فلانی زنشو طلاق داده چرا پسرشو خودش بزرگ نکرده ؟ به داداشم میگم : اگه بمیرم چی کار میکنی؟ به داداش کوچیکم دارم میگم : برو یه لیوان آب برام بیار زن عموم زنگ زده میگه : دارم آش میپزم رشته کم دارم برو برام رشته بگیر خواهرم توگوشیش شماره منو save کرده با اسم فاتوله ! به مامانم میگم : بزرگترین آرزوت چیه؟
موضوعات مرتبط: طنز [ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 23:46 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:39 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:20 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
به مامان بزرگم میگم یه جمله خبری بگو,میگه:نوه م خنگه. میگم سوالی بگو, میگه نوه م خنگ بود و من نمیدونستم؟ میگم امری بگو، میگه خنگیتو تابلو نکن! میگم میشه خنگ توشون نباشه؟ میگه اونوقت میشه نوه ی یکی دیگه نه نوه ی من...!
موضوعات مرتبط: طنز [ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 13:56 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 13:39 ] [ memoll ]
مسابقه وبلاگ برتر ماه
دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب میگشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت میدونی که بابا نون لواش دوست نداره. گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون میخواهید لواش میخرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری میخوای بکن! داشتم فکر میکردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک میکنم باز هم باید این حرف و کنایهها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی میافتم رو دنده لج و اصلا قبول نمیکنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خستهاش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمیکرد. سعی کردم خودم رو بزنم به بیخیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد میکرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که میاومدم تصادف شده بود. مردم میگفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود. گفتم نفهمیدی کی بود؟ گفت من اصلا جلو نرفتم. دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برجها این نونوایی تعطیله. دلم نمیخواست قبول کنم تصادفی که خواهرم میگفت به مامان ربط داره. اما انگار چارهای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیقتر بپرسم. دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونیها و فداکاریهای مامانم فکر میکردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم میسوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی …..؟ تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم قولهایی که به خودت دادی یادت نره
موضوعات مرتبط: داستان های زیبا [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 0:42 ] [ memoll ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||