X
تبلیغات

کد قفل کردن راست کليک

بــــــــــاران

قالب وبلاگ


بــــــــــاران
 

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه



سلام به همه ی بازدید کننده های گرامی

خوش اومدین به وبگاه بــــــــاران امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد . نظر یادتون نره لطفا، دلگرمم کنید.
(اگه از وبلاگم خوشتون اومده با کیلیک بر روی قسمت وبلاگ برتر و  بعد از باز شدن صفحه کلیک بر روی گزینه vote به این وبلاگ رای بدهید ممنون)

[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 13:18 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

وقتی کسی را دوست نداری و تظاهر به علاقه می کنی
با لبخند با او روی یک میز می نشینی و چای می نوشی
هرگز تعریف شرافتمندانه ای از عشق و انسان نیاموخته ای
تو به روح خودت خیانت می کنی

وقتی دروغ می گویی یعنی حق کسی را از حقیقت می گیری
وقتی کسی باید حقیقتی را بداند
و تو مانع دانستن آن باشی، عمل تو خیانت است

وقتی گلی را از باغچه می کَنی، تو نه به باغچه، نه به گلدان
تو به عابرانی که تمام بهار از آنجا می گذشتند
خیانت کرده ای
.
وقتی دلی را با اراده ات شکستی باید فکری به حال خودت بکنی
تو حتی از خیانت پیش تر رفته ای


موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 23:59 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

یادمه بچگی هام
وقتی می رفتم بهشت زهرا
سعی می کردم پام روقبرا نره !
تا رو یکیشون می رفت، جیگرم آتیش می گرفت
چشامو می بستم، تو دلم براش صلوات می فرستادم
...
چند سال گذشت..... من بزرگتر .... مرده ها بیشتر
قدیمی ها پوسیده تر ..... جدیدی ها با سنگ شکیل تر
نمی دونم امروز روی چندتا قبر پام رفت
برای چندتا یادم رفت صلوات بفرستم

اما راستش ، امروز یه چیزی فهمیدم
ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم
این روزها چقدر راحت روی زنده ها واحساسشون پا می ذاریم

کاش همون بچه می موندیم


موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 23:51 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

کل کل بین شاعرا:

حافظ ميگه :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبريزي ميگه :

گر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهريار هم ميگه :

گر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بهر ترک شیرازی که برده جمله دلها را


موضوعات مرتبط: شعر
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 23:45 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

جوک فک و فامیل ما داریم

 از بیرون اومدم خونه دیدم خواهرم پشت سیستم نشسته داره بازی می کنه
بهش می گم : داری پرندگان خشمگین بازی می کنی؟
می گه : نه احمق دارم angry birds بازی می کنم
اینم فک و فامیله ما داریم ؟

برادرم اومده میگه : روزه ای ؟
من : چرا نباید نباشم ؟
برادرم : آخه الان تو رساله خواندم روزه به معلول های ذهنی واجب نیست !
آخه این همه لطف و عشق و محبتو چطوری من هضم کنم؟

الان به تنهایی دارم بار تمام این کنکوری هایی که دولتی قبول شدن رو به دوش میکشم
سه ساله بابا اینارو می زنه تو سرم چون آزاد قبول شدم
اینم فک و فامیله ما داریم ؟

از دختر عموم که اندازه یه ماکارونی قد داره پرسیدم : حالت چطوره ؟
گفت : میجی یوجی …
اولش فکر کردم داره چینی ژاپنی حرف میزنه
نگو منظورش این بوده : مرسی ، تو چی !
یعنی این دخترا به روح اعتقاد دارن ؟
فک و فامیل داریم ما !

جواب کنکور اومده
به پسرخاله ام میگم : آفرین مجاز شدی حالا تا کجا میخوای ادامه بدی؟
میگه : تاهروقت که از دانشگاه اخراجم کنن …
اینم فک و فامیله ما داریم ؟

مامانم وقتی نماز میخونه با هر الله اکبر بلندی که میگه یه منظور داره
اون موقع من چک میکنم زیر گاز خاموش باشه، کسی در میزنه، چراغ جایی روشن نمونده باشه و…!
یه روز با وجود این که تمام اینا رو چک کرده بودم بازم الله اکبر ادامه داشت
وقتی نمازش تموم شد با عصبانیت گفت : مگه کوری نمی بینی گرممه میگم کولر رو روشن کن !!!

صبح سر سحر بابام از سر میز پا شد
یهو می پره با دست نوک دماغمو می گیره،همچین کشید که هنوز درد میاد
می گم : واسه چی اینجوری می کنی؟
می گه : داشتم سر می خوردم خرطوم تو رو گرفتم سر نخورم.
اینم فک و فامیله ما داریم ؟

از خواهرم می پرسم : کریسمس به انگیلیسی چه طوری نوشته می شه
می گه : کریس….مس
می گم : خوب شد واقعا مارو از نگرانی درآوردی می خواستم بنویسم کریس…..انجل
فک و فامیله داریم

به همسرم می گم : عزیزم ناهار چی پختی؟
میگه :  زهرمار
فکو فامیله داریم؟

مامانم گیر داده یه موسیقی براش دانلود کنم
می گم :  اسمشو بگو ؟
می گه : نه اسم خودشو می دونم نه خوانندشو ولی اولش یه ریتمی داره مثل  دیدینگ دیدینگ دینگ
شما بگین الان من چی سرچ کنم توی نت ؟
واقعا فک و فامیله ما داریم ؟

به مامانم میگم : برم چند روز خونه مامان بزرگ بمونم ( مامان بابام )
میگه : می خوای بری حمالی؟
میگم : پس میرم خونه مادر( مامان مامان )
میگه : آره اتفاقا یه خورده هم کمکش میکنی  !
فک و فامیله ما داریم؟

مامانم میگه : آب جوش میریزی بسم الله بگو
میگم : مگه جنها بیکارن بچشونو بیارن تو ظرفشوییه ما
میگه : خب بچن دیگه شیطونن خودشون میان!
فک و فامیله داریم؟؟؟؟

با کلی ذوق و شوق رفتیم شیرینی تر خریدیم و رفتیم خونه دختر داییم
اما نامردا شیرینی خشکای یه هفته پیشو برامون با چایی آوردن
آی حرص خوردیم … آی حرص خوردیم …
فک و فامیله داریم

رفتیم خونه فک وفامیلامون ، بی شعورا هیچ کار خاصی نکردن که من بتونم اینجا بنویسم
ایندفعه واقعاً از همه تون می پرسم : فک و فامیله داریم؟

یه روز رفتم خونه عمم شب خونشون بخوابم بعد یادم رفته بود که مسواکم ببرم
بهش گفتم بعد گفت : اشکال نداره مسواک شوهرم هست با هم استفاده کنین
نه واقعا فک و فامیله داریم؟

به مامانم میگم : فلانی زنشو طلاق داده چرا پسرشو خودش بزرگ نکرده ؟
میگه : پسرشو داده بابابزرگش آخه بابابزرگش اولاد نداره !
فک و فامیله داریم؟

به داداشم میگم : اگه بمیرم چی کار میکنی؟
میگه : خیالت راحت خودم فیسبوکتو به روز میکنم
یه همچین فک و فامیلی دارم من !!!!

به داداش کوچیکم دارم میگم : برو یه لیوان آب برام بیار
میگه : من خودم تشنه ام نمی رم آب بخورم واسه تو آب بیارم
این فک فامیله ما داریم ؟

زن عموم زنگ زده میگه : دارم آش میپزم رشته کم دارم برو برام رشته بگیر
براش خریدم بردم دادم بهش بجای تشکر میگه : چقدر دیر کردی چرا از این رشته ها گرفتی و …
آخر سر هم میگه : خوب دیگه میتونی بری
یه تعارف نزد بریم تو آش که نه یه چایی بده بخوریم تو این سرمای زمستون
فک و فامیله داریم؟

خواهرم توگوشیش شماره منو save کرده با اسم فاتوله !
بهش میگم : فاتوله یعنی چی؟
میگه : مخفف فاطمه کوتوله است
فک و فامیله داریم؟

به مامانم میگم : بزرگترین آرزوت چیه؟
میگه : بزرگ بشی زود زنت بدم با زنت دعوا کنم حوصلم از این یکنواختی زندگی سر رفت

 


موضوعات مرتبط: طنز
[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 23:46 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه



برای دیدن عکس به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط: مد و زیبایی
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:39 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه


موضوعات مرتبط: عکس
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:20 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

به مامان بزرگم میگم یه جمله خبری بگو,میگه:نوه م خنگه.
میگم سوالی بگو, میگه نوه م خنگ بود و من نمیدونستم؟
میگم امری بگو، میگه خنگیتو تابلو نکن!
میگم میشه خنگ توشون نباشه؟ میگه اونوقت میشه نوه ی یکی دیگه نه نوه ی من...!


موضوعات مرتبط: طنز
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 13:56 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

ساده که میشوی
همه چیز خوب میشود
خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است
ساده که باشی
آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند


موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 13:39 ] [ memoll ]

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه


دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم

که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.

اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.

گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!

داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی.
حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم.

اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد.

سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد.

مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.
گفتم نفهمیدی کی بود؟

گفت من اصلا جلو نرفتم.
دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود.

یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم.

دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی …..؟

تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه
یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر
و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره


موضوعات مرتبط: داستان های زیبا
[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 0:42 ] [ memoll ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

About
Online User

کد موزیک